سفارش تبلیغ
واحد طراحی
واحد طراحی

اربا اربا

باید

وسعتی به گستردگی یک صحرا باشد ...


ریشه اش ب غ ض است

بغض ِ علی (ع)

و

نه لغوی

نه اصطلاحی

هنوز کسی درست معنایش نکرده است

فقط رد اشک ها

روی معجم ها مانده

و حاشیه نویسی هایی که هفت بار

سرخ

قلم خورده اند :

ولدی ... علـــــــــی ...

. . .

این صفحه عجیب بوی گل محمدی میدهد


خاطره شده درپنج شنبه 91/8/25ساعت 9:6 صبحبا قلم تبسم بهار دل نگاشته ی شما( ) |

بسم ِ رب ِ الحسین (ع)


*هــــوای محـــــــــــرم *

 شبیه سیاه ترین کتیبه ی دیوار های شهر

 شبیه ِ سبز ترین پرچم های هیئت

شاید کمی شبیه ِ آتش گرفته ترین خیمه های تعزیه

این روز ها

شبیه ِ نفس های تازیانه خورده ی باد

شبیه  نگاه ِ ابری ِ آسمان

شبیه ِ دل ترک خورده ی زمین

....

شاید شبیه ِ تمام زمین و زمان

... هوای مــحــــــــــــــــرم دارم...


**********************************

* لبــــیـــــکـــــ *

زمان دورمان کرد از یک واقعه ی سرخ

دستمان را گرفت و برد تا قرن ها  دور تر از دست های ابالفضل(ع)

سال ها دور تر از پاره  پاره های علی اکبر(ع)

ماه ها دور تر از تلظی علی اصغر (ع)

هفته هادور تر از اشک های رقیه (ع)

روز ها ... ساعت ها .. دقیقه ها 

لحظه ها .. لحظه ها ... لحظه ها دور از ندای هل من ناصر ِ حسین (ع)

آنقدر دور که ما 

فقط

دربلندای ِ این زمان ایستاده ایم

و خیره به دور دست ها

گودالی را به اشک نشسته ایم

و صدای لبیکمان 

قرن به قرن ... سال به سال... نسل به نسل ...

درلحظه لحظه ی  زمان میپیچد و تکرار میشود ...

*********************************************

*آه ... بنی هاشمی ها ...*

صبح که بلند شدم لباس های مشکی همه مان را اتو زده آماده کرده بود

طلاهایش را هم سر تاقچه دیدم

دوخت و دوز را گذاشته کنار

غذا هم نمیپزد

میگوید غذای هیئت هست . برکت هم دارد

به من هم میگوید آراستگی در حد نظافت ! ...

کم کم شانه ات را کنار بگذار

پرچم را هم گذاشته کنار حیاط . به برادرم سفارش کرده تا از منزل ِ زهرا خانم بر میگردد پرچم بالای در خانه نصب شده باشد

زهرا خانم زیاد روضه میگیرد . گنجه اش پر از کتیبه است 

گفت میرود یک کتیبه بگیرد و بزند به دیوار ِ سفید ِ اتاق

کتیبه هایمان را پارسال  داد به هیئت ... شرم کرد پس بگیرد

هر سال اگر روضه بگیریم در خانه مینشید و میزبان عزاداران میشود

اگر هم نتوانیم صبح میرود دفتر ِ آقا روضه

عصر هم یخچال قاضی ، خانه ی امام 

عصر ها همیشه با راضیه خانم میرود

میگوید بی طاقت است . حالش به هم میخورد. دلم نیست تنها باشد ...

من را هم همیشه میبرد.

در خانه هم که باشد تسبیح به دست است و صد لعن و صد سلام زیارت عاشورایش را میخواند 

به من هم میگوید بخوان! اگر نمیتوانی فقط عاشورایش را بخوان .

تاریخ را اگر ندانیم ، از حال و هوای مادر محرم را حس میکنیم

میتپد برای حسین (ع)

صفر اما حال و هوایش گرفته تر است

بی قرار است ...

اصلا سفر سوریه اش هم حال و هوای خاصی داشت

تازگی ها فهمیده ام

از نسل امام سجاد(ع)است . بنی هاشمی است..

وقتی میگوید عمه زینب ...

. . .

یا زینب ...(ع)

**************************************

پ . ن : سلام من به محرم به قلب خسته ی زینب

به بی نهایت داغ و دل شکسته ی زینب

پ.ن: امسال دهه ی محرم نیستم که هرشب بنویسم و بسوزم ...

شاید جای بهتری هستم  . سهم منو از دعاهاتون کنار بذارید ...

پ.ن: به حرمت ارباب دلم همه ی پست هارو آرشیو کردم .

اگر خواستید از مطالب اخیر استفاده کنید آرشیو پاییز 91 رو باز کنید .


خاطره شده درچهارشنبه 91/8/24ساعت 12:25 عصربا قلم تبسم بهار دل نگاشته ی شما( ) |

بر هر دیار راهی است و بر هر راه عابری

هر عابر را پایی است و هر پا را نایی

نا که به اتمام رود پا به ضعف میرود و عابر میشَلَد و راه را نیمه میرهد ..

پس این شد که چار چرخ موتوری بخلقیدند چه خلقیدنی .


و این چار چرخ را تعبیه کردند به قالب تویوتا کمری و مزدا عسلی و پیکان مش ممدلی که منتهایش نصیب رعیت است و ابتدایش نصیب ارباب ِ رعیت

و اما تاکسی ... همه از تیره ی پیکان است و بمواقعی که  در خیابان به انتظار ِ چار چرخ بنشینی هر چه به غیر آن نهان است ...

و پیکان را فرمانی است جلد چرمی که به روغن نباتی و زور 40 واتی میپیچد و دنده ای دارد لق و نوای دلنشین از تق تق و هر دست انداز ملق و..

و کور شود چشم هرچه سیاه سق

  و بر پشت صندلی های جلواش  زنجیر کشیده اند به قطر خدا و اندی و روکشش لحاف رختخواب و همه ساختارش ماست بندی و ...

به پیکان که نشستی تکیه گاهت را محکم کن و دست بر اطراف بِنِه تا سر به باد ننهی و از مرگ برهی و جان به عزاییل ندهی

که  در هر کورس مسافرت با پیکان صدها خطر است و راه  های درب و داغان ِ بی پدر و و انسان هم که از مرگ در حذر !

و نه اینکه پیکان را کمک  فنر نرمی نباشد و به هر ترمزی از هم بپاشد و چرخ عقب جدا شَد و ...

نه... باید که کسی آسفالت ِ راه  بتراشد !

و اگر به صبحی منتظر ِ تاکسی به جدول ِ خیابان نشستی و کمر به همت ِ تاکسی گرفتن بستی

پیکان غنیمت شمار و به چشم گذار و بنشین و حالی ببرو از عیب و نقصش بگذر

که سمند و ال 90 را چه به تو ! که ازآن مایه داران است و در پرستیژ ِ سالاران

و بشنو که شاعر گران مایه میسراید :

گر سمندی، ستبر ..راهی کن ...بزن دربست و پادشاهی کن

و اگر از پیکان بگذری ره به مقصد نبری مگر از مال بگذری و(دربست !)) با سمند بِ سفری !

که در گرانی مرغ و میل گرد و گوجه و ارز ... این عمل بس ابلهانه است و کار ناشیان است

پس در همین پیکان بنشین و بتاز و بر قناعتت بناز و بساز و بگداز


خاطره شده درسه شنبه 91/8/23ساعت 9:14 عصربا قلم تبسم بهار دل نگاشته ی شما( ) |

خوش به حالت همکلاسی

لابد تا الان کلی درس خوانده ای

من اما

کمی حواسم پرت است

دارم همه شان را جمع میکنم


از گذشته

از آینده

از همین چند دقیقه پیش و چند ساعت بعد 

از پیاده رو ها

از تاکسی

از دانشگاه

از این

از آن

از پستی ها , بلندی ها

تمام فکرم را ، تمام حواسم را

دارم تمام حواسم را از تمام شهر جمع میکنم

تا بیاندازمش یک جای دور

آنقدر دور که ...

آنقدر دور که بشود دوساعتی درس خواند و امتحان داد ...

دوست دارم خیلی خوشحال و خجسته و خاطر جمع  به مبل تکیه بزنم وکتابم را باز کنم

 یک فنجان چای داغ را آرام بالا بیاورم و مثل آدم های بی دغدغه  زیر لب بگویم :

چای دبش لب سوز لابد نام ِ همین فنجان ِ من  است که باید آن را با عشق نوشید 

بعد کتابم را ورقی بزنم  با خودم بگویم اینقدر در طول ترم مرورش کرده ام که الان همه اش را از برم

یک نفس عمیق بکشم از روی راحتی و آسوده خاطری

و بعد

...

هه

همه اش خیال محال است

خوب یادم است 

یک روز دلم شکست

شد معیار ِ حال ِ ساده م

حالا

حاشیه ی کتاب ها ،  حیاط خلوت تنهایی ام شده

 هروقت لای کتاب هایم را باز میکنم 

خط خطی حاشیه ها خط به خط برایم ماضی صرف میکنند

برایم مستقبل میسرایند

برایم حال ِ دلم را هجی میکنند

حواسم را پرت میکنند در کوچه ها ، خیابان ها ، پیاده روها

پیش ِ حرف ِ این  . . .  پیش ِ نگاه ِ آن

حواسم را در گذشته ام میدوانند و در آینده ام به زمین میزنند

نفس نفس نفس...

خط به خط کتابم را

حتی تمام حاشیه ها را نفس میزنم ...

--------------------------

هنوز صفحه ی اولم

خط اول

و یک حاشیه ی سفید را سیاه کرده ام

با همین حرف ها 

...

خوش به حالت همکلاسی . لابد تا الان درست را تمام خوانده ای

من اما

کمی حواسم ...


خاطره شده درشنبه 91/8/20ساعت 9:26 عصربا قلم تبسم بهار دل نگاشته ی شما( ) |

این طرح رو خودم زدم

ممنون میشم نظرتون رو بدونم

لطفا برای دیدن تصویر در سایز اصلی روی آن کلیک بفرمایید 



خاطره شده درجمعه 91/8/19ساعت 12:49 عصربا قلم تبسم بهار دل نگاشته ی شما( ) |

سلام لیلا

پاییز آمده ...

هفته ی پیش بوته ی رزت را هرس کردم

امروز دیدم غنچه داده

باغچه منتظر بود تا بیایی

در گوش غنچه ها اذان و اقامه بگویی و بشکفند

...

میترسم زمستان برسد و نبودت را باور نکنند

آن وقت شاید غنچه ها هیچ وقت ...

...

دیروز کنار پنجره ذکر خیرت بود

باران مدام روی شیشه مینوشت لیلا

من هم انگشتم را به شیشه میکشیدم و قطره قطره  ... حرف هایت را مزمزه میکردم

تمام حرف هایت را

همان حرف های خیسی که آنروز ها پشت همین پنجره ی بارانی به من میزدی

قطره ها

فرشته ها

دعا

یادت که نرفته ؟

دیروز  خیلی فرشته بارید ...

روی زمین

روی گل ها

روی قبر تو

روی گونه های من

جایت بین ِ تمام آسمان و زمین خالی بود ...

جایت بین  تمام فرشته ها...

از پاییز چه خبر ؟

باغبان میگفت تا سوز زمستان نرسیده محبوبه ها معطرند

راست میگفت

ممممممممم

تمام قبرستان بوی قبر ِ تورا میدهد

بسکه نسیم پاییزی   بر سر قبر ها محبوبه های فاتحه خوانده میریزد

مشت مشت محبوبه بر میدارد و ...

دیدم رد پایش را روی قبر ها

همه جا بوی لیلا میداد

تمام قبر هارا نفس کشیدم تا رسیدم به گلستان کوچک ام

...

شاید هفته ی دیگر برایت غنچه های رز بیاورم

برایشان دعا کن

...


خاطره شده درچهارشنبه 91/8/17ساعت 12:37 صبحبا قلم تبسم بهار دل نگاشته ی شما( ) |

کم و بیش حال وهوای اردوهای راهیان نور دارد فضای دانشگاه هارا پر میکند

میپرسی امسال راهیان می آیی ؟

میگویم نمیدانم ...

و نفس عمیقی میکشم


شاید با خودت فکر میکنی از کشته شدن در یک اسکانیا کنار جاده میترسم

شاید هم فکر میکنی عوض شده ام و حوصله ی این بسیجی بازی هارا ندارم

نه رفیق ... نه

...

میدانی رفیق

دل من هم هوای جنوب را کرده

هوای شلمچه را  ... طلاییه را ...اروند را ...

اصلا  دلم لک زده این چفیه ی خاکی رنگ ِ دوستداشتنی ام را هرروز و همیشه و همه جا  به گردن بیندازم

وقتی متلاطمم بر چشمانم بکشم و عطر تربت همیشگی اش را ببویم و الا بذکرالله بخوانم ...

دوست دارم این _آرزوی کوچک ِ نمیدانم چرا نشدنی_ را

من هم دلم هوای فکه را کرده

خیلی... دلم هوای هرم رمل هارا ... دلم هوای گودال قتلگاهش را ...

دلم جبهه و جنوب میخواهد

اما ...

اما نه با پنج روز معنویت کاذبی که با حرف های نه خیلی عمیق و یک موسیقی متن محزون به دلم ن ِ _مینشانند _

دوست ندارم حزنی را که حتی همان لحظه ام  دلم را صاف نمیکند

دوست ندارم اشکی را که اگر موسیقی متن قطع شود شاید بند بیاید ...

دوست ندارم سخنرانی را که مدام میگوید شهدا از هیچ چیز نترسیدند

شهدا همه نماز شب خوان بودند و صدای العفو شبانه شان تمام شلمچه را پر کرده است

دوست ندارم حرف هایی را که شهدا را تا جایی میبرد که انگار ((انا بشر مثلکم ))بودن را در وصفشان  منسوخ کرده اند

من ..

من دوست دارم بیایم فکه

یک قبر بکنم ... یک قبر تنگ ....جنازه ام را بیاندازم درونش

بنشینم بالای سر جنازه ام و بدون هیچ صوت محزونی .. در یک سکوت محض

برایش فاتحه بخوانم

برایش یاسین و الرحمن و ملک بخوانم

مدام به روحش خدا بیامرز بفرستم و بعد هم با تشر به این متعفن بی ارزش بگویم:

خیلی از آنهایی که شب ها در همین قبر ها به سجده می افتادند و العفو میگفتند

مثل خود ِتو 

از توپ و گلوله و درد و زجر و عطش و اسارت و مرگ میترسیدند

میترسیدند و غلبه کردند و پا بر ترس و خوفشان گذاشتند ...

میترسیدند و خودشان را انداختند در این قبر ها تا بفهمند ، از خدا که بترسی دیگر از چیزی نمیترسی

اما تو

تو حتی پا بر هوس و نفست نگذاشتی که از یک گناه به خاطر خدا بگذری ...

دوست دارم یک گوشه از شلمچه .. یک گوشه از طلاییه

در یک خلسه ی عمیق

بدون هیچ حزن ِ کاذبی ... کسی برایم روضه ی علی اکبر بخواند ...

تا عمیق در خودم بشکنم ... عمیق در خودم فرو بریزم...

دوست دارم کسی برایم بخواند که گل ِبنی هاشم را طوری پر پر کردند

که تمام ِ صحرا گلستان شد ...

شبه نبی را چنان به رسالت رساندند

که تمام کربلا مدینه شد ...

اما تو... توی جوان ِ شیعه ...ماییه ی ننگ ِ ...

...

میبینی رفیق ... دارم روضه میخوانم

ویرانم ... دل کنده ام.. بسته به جایی نیستم که دست و پایم را ببندد و به راهیان نرساند

فقط

 فقط تشنه ی خلسه ام..

خسته ام از حرف و صحبت و بمباران ِ حزن های بی اثر

در ساعت هایی که

دلم

فقط دوست دارد لبیک بشنود

وقتی که صدا میزنم : خــــــدا ....


خاطره شده دریکشنبه 91/8/14ساعت 10:9 عصربا قلم تبسم بهار دل نگاشته ی شما( ) |

اندر احوالات توزیع شکلات دراماکن متبرکه و مقابر مطهره


کاریست بس عظیم و دشوار که در پس ِ آن جانت در آید و صبرت سر آید و عمرت به آخر گراید

نقل شده است در پخش و نشر ِ قنیدیجات و نذورات در حرم که نساء به این کار بگرایند بواسطه ی چارقد و مقنعه

که نذری را در پس ِ آن استترار کنند و قرار برقرار کنند

در آداب ِ توزیع آمده است که نذری را زیر چادر بحملانند و دست در داخل ِ آن بگردانند

و دانه دانه شکلات باحتیاط و مراقبت و شوکت و صولت از زیر چارقد به دست ملت برهانند تا جماعت بستانند ودعا بفرمانند

و آمده است که باید از دمی پس از توزیع از  جماعت ِ کولی و دله دوری گزید و رهید .

تا بسته از زیر چادر نکشند و چنگ بر نذر نبرند و بسته ی نذر ندرند و ببرند ...

و در احوالات برخی نذری گیرندگان گویند : جماعتی هستند مریض دار .. که بر شوهر و فرزند و اقوام و انعام و ایتام رحیمند و بر تمام ایل و تبار شفیق..

بر دست و دامن نذری میفشانند تا کیف و جیب و دست و  دهان بترکانند و نه اینکه ولع باشد .. ریشه ی اعتقاد میپرورانند !

و خدا نگاه داراد نذری دهنده را که شفای قومی در نذر ِ اوست و بس ..

و سفارش شده است نذری دهنده روی بپوشاند تا بلا به دورِ خود نگرداند و گدای سامرا به همرهی خویش نپلکاند

که مدام در گوشش بسراید : خواهر بچه ی لال دارم و شوهر ِ بد حال و خواهر لنگ و صاحبخانه ی الدنگ و ...و مال و جان و اعصاب نذری دهنده برباید

و تو ای پاک سیرت

اگر نذر ِ توزیع ِ قندی در اماکن متبرکه کردی

بدان که نذر ِ جان و مال کرده ای نه نذر ِ مال

که جانت به زیر ِ دست و پا در خطر است و نذری دهنده را چه تفاوت به محتضر ؟!

و اگر در حین ِ تعارف لشکری به سرت ریختند و دست بر گردنت آویختند تا نذرت بستانند نذری را برهان و جانت را  به چنگ و دندان بستان

که نذرت اداست و حاجتت صد برابر رواست ان شاءالله

-----------------------------------

پ.ن: شاید برخی تصور کنند که این متن توهین آمیزه و خدای نکرده جسارتی توشه

اما خب باید بگم طنز به هر حال طعم تلخی داره که مربوط میشه به حقیقت درونش

به هرحال این خاطره ی امروز از پخش نذری در حرم بود


خاطره شده درشنبه 91/8/13ساعت 10:35 عصربا قلم تبسم بهار دل نگاشته ی شما( ) |

قدم

قدم

قدم

دست در دست ِ نبی (ص)

از زمین و زمینی ها فاصله گرفت

قدم قدم ... پله .. پله ...عروج...


بالا که رسید

بالا

_ آنقدر بالا که همه جمال و کمالش را ببینند و نتوانند انکارش کنند _

بالا که رسید

رسول دستش را به دست گرفت و بالا برد

بالاتر

آنقدر بالا که زمینیان ببینند و نتوانند انکارش کنند

دستش را در آسمان فشرد و فرمود:

من کنت مولاه فهذا علی مولاه

بلند گفت

و فرمود به آنان که نشنیده اند پیامم را برسانید

من کنت مولاه فهذا علی مولاه

بلند گفت

بلند

_آنقدر که همه بشنوند و نتوانند انکارش کنند _

بالا برد

در آسمان

تا فرشته هارا شاهد بگیرد

تا حجت را تمام کند

تا نتوانند ...

***

و انکارش کردند

نه خیلی دور

نه خیلی دیر

همان روز ها

با تازیانه بر دستان ِ فاطمه (س)

با جعده در خانه ی حسن (ع)

با خنجر بر گلوی حسین(ع)

..

آمدند برای بیعت

وبه مولا  دست دادند

همان ها که از ابالفضل(ع) دست گرفتند ...

و به مولا تبریک گفتند

و امامتش را به شادی نشستند

همان

ها که بر اشک حسین(ع) هلهله کردند ....

و برکه ی غدیر 

و صحرای کربلا

و بیعت

...

خدا زمین و زمان را غرق تلمیح کرد

در غدیر دست ِ بیعتی دادند به علی (ع)

بیعتی که در لغتنامه ی نفاقشان  آنرا خوب معنا کرده بودند

دست ِ بیعت میدهیم

یعنی که روزی با دستان بسته ،تورا ...

یعنی که روزی با تازیانه، دستان زهرای تورا. . .

یعنی که روزی انگشت دست حسین ِ تورا...

یعنی که روزی دستان ابالفضل تورا...

یعنی که روزی دست نوه ی تورا ...

***

اینجا غدیر خم است

بایستید

هرکس که جلو افتاده برگردد

هرکس که عقب افتاده خود را برساند

با علی(ع) بمانید 

با علی(ع) بیعت کنید

برای بیعت با علی (ع)

دست نه

جان بدهید ...


خاطره شده درجمعه 91/8/12ساعت 8:51 عصربا قلم تبسم بهار دل نگاشته ی شما( ) |

یک دایـــــــــــــــره ی بزرگ

با یک زمین ِ متحرکــــــــ

که مدام تورا دور ِ خودت میچرخاند

و از هیچ شعاعی

برای تو

راه گریزی نیست

مسیر  ِ سر تا سر پیچی که

تنها تنوعش

دره های عمیق و سیاه است 

نه گوشه ای دارد برای استراحت

نه ارتفاعی دارد برای رهایی

یک روزگار ِ کروی

ابتدا

مسیر

تو

ابتدا

مسیر

تو

ابتدا

مسیر

تو

ابتدا

مسیر

تو

...

........................

حس میکنم یک عمر  است سر گیجه دارم ....


خاطره شده درچهارشنبه 91/8/10ساعت 5:43 عصربا قلم تبسم بهار دل نگاشته ی شما( ) |

<      1   2   3   4      >

Design By : Pichak

جاوا اسکریپت