سفارش تبلیغ
واحد طراحی
واحد طراحی

سلام

آخییییییییش ....بعد اون همه وقت بی سایت بودن....و کافی نت رفتن در مواقع فوق اضطراری....چشممون به جمال سایتمون روشن شد...هر سال دریغ از پارسال....بگذریم

خوبید؟مهر ماه خوش میگذره؟

حراف جونم چه خبر اجی؟

پنج شنبه جاتون خالی رفتیم غار کتله خور و گنبد سلطانیه تو گرماب زنجان........خیلی خوش گذشت واقعا دیدنی بود

غار رو که اصلا نمیشه توصیف کرد....عظمتی داشت وصف ناپذیر....قندیلاش خوشمل بودن....بعضیاشو کنده بودن ....خب بعضی ها فرهیخته گری در میارن دیگه....راهنما می گفت به قندیلا دست نزنید رشدش متوقف میشه.....ما هم همش سعی می کردیم دست نزنیم هر چند تلاشی بس.....

هنوز ساق پای چپم درد میکنه....از یه جاهای مسیر علاوه بر صعب بودن سر هم می خوردیم فکرشو بکنید!!!البته همه سالمیم خداروشکر

رطوبت غار هفتاد و پنج الی هشتاد درصد بود.....در و دیوار خیس بود از وسطای غار انگار لباسامون هم داشت نم می گرفت جالبه که انسانهای نخستین تو این غار زندگی کرده بودن...چه جوریشو نمیدونم...آخه با این همه رطوبت ما ها یه هفته تو غار باشیم رماتیسم میگیریم دور از جون...میمیریم!!

غارش به روستای بدون خورشید معروفه چون نور خورشید به هیچ عنوان به داخل نفوذ نمیکنه...

از همه جالبتر اون اسلاگمیتهایی بودن که به شکل های مختلف مثل سر یوزپلنگ ....پای فیل...پای شیر....دست شیطان....جادوگر و ساحره...عروس و داماد و سفره ی عقد....مریم مقدس و.....دراومده بودن.........غیرقابل باور بود....خیلی قشنگ بود....عکساشو گرفتم....

راستش من اون روز دوبار به قدرت خدا پی بردم!!حقیقتا از نزدیک خدا رو حس کردم  .....یکیش وقتی بود که داشتیم از غار بازدید میکردیم و من عظمت و زیبایی خدا رو تو غار دیدم.... یه بارم وقتی بعد از خوردن ساندویچ سرد ناهار نمردم!!نمیدونید چه افتضاحی بود که....نونش بیات شده...گوجه ها لهیده....پر از سس(اه اه اه)...با کالباس خشک فرا نامرغوب!!!من بعد از خوردن این نوع ماده غذایی انتظار داشتم بمیرم که خداوند بهم نشون داد که معده امو قوی خلق کرده....

از گنبد نگفتم.....بزرگترین و قدیمی ترین اثر آجری در جهان در نوع خودش ....بوی گذشته ها رو میداد...آخ آخ یاد پله هاش افتادم... از اون پله های قدیمی خیلی بلند که پیچ می خوره و به صورت یه ستون بالا میره...همش پیچه... هم فشارت میاد پایین هم سرت گیج میره....بعد فکر کنید قطاری از انسان داشتیم می رفتیم بالا....کافی بود یکی تعادلشو از دست بده همه ولو می شدیم....!!!

سفر واقها به آدم آرامش میده.... یادمون میده باید تو لحظه زندگی کنی و اینکه چه جوری باید از پس مشکلات زندگیمون بربیایم.....از وقتی غار رو دیدم خیلی آرومم.....چون بهم یاد داد که خدا بزرگه و اگه عجله نکنیم و اشتباه نکنیم خیلی مسائل به طور طبیعی روند حل شدن به خودشون میگیرن....نباید خیلی سخت گرفت!!

حرافی که رفت تو غار با حرافی که از غار اومد بیرون........متفاوت فکر میکنه....خیلی خوشحالم...استادمون با هدف طبیعت درمانی ما رو به این سفر برد....البته اگه از ساق چپ پام(هنوزم درد داره!) بگذریم روحم خیلی زنده شد....انگار منم جزیی از این طبیعتم....جزیی از این زیبایی و عظمت بی پایان..........

 


خاطره شده درشنبه 89/7/24ساعت 5:33 عصربا قلم تبسم بهار دل نگاشته ی شما( ) |


Design By : Pichak

جاوا اسکریپت