• وبلاگ : ســ ا مـــ ع ســــ و م
  • يادداشت : يکـــ پســتـــ ِ بي هــــ ـــ ــوا
  • نظرات : 6 خصوصي ، 43 عمومي
  • پارسي يار : 0 علاقه ، 1 نظر
  • ساعت دماسنج

    نام:
    ايميل:
    سايت:
       
    متن پيام :
    حداکثر 2000 حرف
    كد امنيتي:
      
      
     
    + معصومه م 

    دلم ميگيرد...

    سرم را ميگيرم بالا؛

    آسمان ميخورد روي صورتم،

    روي نوک پايم مي ايستم

    قدم را بلند ميکنم

    دستم را دراز...

    انگشت هايم را ميکشم

    چشمم را ميبندم

    دقت ميکنم

    ريز ميشوم

    يک تکه از آبي تر هاي آسمانت را... جدا ميکنم براي خودم

    ميگذارم در دلم

    چقدر خنک شده ام...

    چشمم را باز ميکنم

    .

    .

    يک تکه از آسمانت نيست!...

    جايش سفيد شده..!

    ميگويند ابر است..

    اما

    تو

    به من نگاه ميکني

    لبخند ميزني

    اثر انگشتم پيداست!...

    ولي...

    نميگذاري کسي بفهمد

    چه خوب شد...

    ابر ها را آفريدي..........

    دلم باز شده

    ميخواستم اينو برات بخونم، اما حالا که ديگه تا بعد عيد نميبينمت خودت بخونش، ولي با احساس بخونيا

    پاسخ

    ممنونم از لطفت رفيق:)