سفارش تبلیغ
واحد طراحی
واحد طراحی

روز ششم محرم.. مقتل میخوانم.

مقتل تو را ای مه پاره ی مجتبی(ع)..

نوشته اند که وقتی سیدالشهدا عزمت را برای شهادت دیدتورا به آغوش کشیدو آنقدر در آغوش هم شانه به

اشک یکدیگر هدیه دادید تا  "حتی غشی علیهما "را برایتان خواندند...

آنگاه زبان را به ابتهال کشیدی و از عمو اجازه خواستی.اما نه..تو یادگار مجتبی(ع) بودی...بعد داغ علی اکبر(ع) حسین(ع) دیگر تاب  ندارد..!چه کردی که عمو اذن پرپر شدنت را داد؟آنقدر گریستی و

بوسه بر دست و پای عموزدی و دیده ی تر به دستان حسین(ع)کشیدی تا آخر...!

خوشا به حالت عزیز مجتبی(ع)..

زره که اندازه ی جسم کوچکت نبود...بدون زره در حالیکه اشک همچنان گونه ی ماه گونه ات را میبوسید به

میدان رفتی و رجز خواندی....

اِن تُنکَرونی فاُنا ابنُ الحسنِ/سبطِ النبی المصطفی المو تَمَنِ

هذا حسینٌ کالاسیرِ المُر تَهَنِ/بینَ اُناسٍ لا سُقُوا صَوبَ المَزَنِ

بی جهت نبود ترس سپاه یزید از بنی هاشم..با آن سن کم سی و پنج تن را به درک فرستادی...

و دشمن تو را تکه ماهی میان میدان  میدید که زره ای بر تن ندارد و بند نعلین چپش باز است و ....!جانم به

فدایت...روی و رجزت یاد آور علی و فرزندانش بود...حقد و کینه را در دل دشمنان گرگ صفتت بیدار کردی...

عمرو بن سعد ازدی (لعنت الله علیه)قصد جانت را کرد.و شمشیری را بر فرق سرت...

نبود حسین که ببیند چگونه با صورت به زمین افتادی ..اما فریاد مظلومانه ات را شنید که صدایش زدی...یا عماه...

و عمو به سرعت خود را رسانید و دست از تن قاتلت جدا کرد. آنچنانکه او صیحه ی بلندی سر داد و لشکر حمله

کردند تا نجاتش دهند ..اما به زیر پای اسبان خودشان به درک رسید.

حالا..گرد و غبار میدان به زمین نشسته...!حسین است و تن چاک چاک و سنگ خورده ی تو...

جان تمام عالم به فدای سوز ابا عبدالله لحظه ای که پا بر زمین می ساییدی و جان میدادی و

حسین(ع) چشم در چشم تو، با تو نجوا میکرد...

یتیم برادرم..به خدا قسم دشوار است بر عمویت که تو اورا بخوانی و اجابت نتواند و اگر بتواند جواب دهد نتواند

یاریت کند و اگر یاری کند هم تو را سودی نبخشد. و سپس سر به آسمان گفت:دور باد از رحمت خدا جماعتی

که تو را کشتند.

عمو دست بر سینه ات حلقه کرد تو را به سینه اش چسباندو تورا برد در حالیکه پاهایت بر زمین کشیده میشد...

هنوز هم بند یکی از نعلینت بازبود...

حالا کنار علی اکبر آرمیده ای...

عمو در کنارتان نشسته است و رو به آسمان میگوید:بارالها تو آگاهی که این جماعت مارا دعوت کردند که مارا

یاری کنند و اکنون دست از یاری ما برداشته اند و با دشمنانمان یار شده اند.ای داور دادخواه ..این جماعت را نابود

ساز و هلاک کن و پراکنده ساز و یک تن آنها را باقی مگذار و مغفرت و آمرزشت را هرگز شامل حالشان مگردان.

آنگاه نگاهی به آرامش جسم خونینتان انداخت و فرمود:ای عمو زادگان من.صبر نمایید ای اهل بیت من،شکیبایی

کنید و بدانید بعد این روز هرگز خواری و خذلان نخواهید دید...

......................

کاش بودیم تا جانمان را صد ها بار فدای یک زخم تنت میکردیم.مارا شفاعت کن.

 

 

پ.ن 1:منبع منتهی الآمال

پ ن 2:قصه ی دامادی حضرت قاسم (ع)در کربلا صحت ندارد.


خاطره شده دریکشنبه 89/9/21ساعت 10:55 صبحبا قلم تبسم بهار دل نگاشته ی شما( ) |


Design By : Pichak

جاوا اسکریپت